پائلو کوئیلو در سال ۱۹۴۷ در کشور برزیل در یک خانواده متوسط به دنیا آمد. پدرش، مهندس بود و مادرش خانه دار. او در سن هفت سالگى به دبستان مذهبى «سن اگناسیو» در ریودوژانیو وارد شد. کوئیلو به تدریج دریافت که از فراگیرى تعالیم مذهبى بیزار است. درپى آن کوئیلو از شرکت در مراسم مذهبى گروهى که بالاجبار برگزار مى شد سر باز زد و تنفر خود را به آئین و فرایض دینى خود نشان داد.به رغم تمایل والدینش براى دنبال کردن درس و فراگیرى رشته مهندسى، کوئیلو به وادى ادبیات علاقه مند شد و بر آن شد تا نویسنده شود.پدر كوئيلو احساس مى كرد فرزندش از بيمارى روانى خاصى رنج مى برد. به همين دليل در سن هفده سالگى، او را دو بار در بيمارستان روانى بسترى كرد. در آن جا پزشكان براى معالجه كوئيلو، چندين بار از شوك الكتريكى استفاده كردند.پس از خلاصى از بيمارستان، پائلوكوئيلو به يك گروه تئاتر پيوست و كارهاى پراكنده اى در مطبوعات انجام داد. در نظر تماشاگرانى كه به ديدن اين تئاتر رفته بودند، نمايش فوق كاملاً ضداخلاقى و ترويج دهنده فساد قلمداد شد.در پى آن پدر كوئيلو كه به شدت ترسيده بود او را براى بار سوم در بيمارستان روانى بسترى كرد.
در مجموع کوئیلو 9 بار در بيمارستان رواني ها بستري شده است . او براى مدتى براى معالجه خود از دارو استفاده كرد و سپس به استفاده از مواد مخدر روى آورد . كوئيلو به مدت 5 سال به مواد مخدر و مواد توهم زا بصورت فراوان و افراطي معتاد بود و بعد تَرك كرد. وي راهكارهايي براي ترك مواد مخدر دارد كه عملا به اعتياد مجدد مي انجامد . همچنين وي به شدت به مشروبات الكي معتاد است .
نوشته شده توسط دنیا در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت
در آفریقا هر آهویی که چشم باز می کند می داند که باید تند تر از شیر بدود تا طعمه شیر نشود ، و شیری که می داند باید از آهو تند تر بدود وگرنه گرسنه می ماند ، مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی .
" نلسون ماندلا "
نوشته شده توسط دنیا در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت
آنکه گوش داشته باشد ، خواهد شنید ،
و آنکه قلب داشته باشد احساس خواهد کرد ،
که خداوند آنجا نیست ! همین جاست ...
بعداُ نیست ، همین حالاست ...
نوشته شده توسط دنیا در شنبه 10 فروردین1387 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت
اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست ... .
مسافر کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری
برگردان : احمد شاملو
روباه گفت: -سلام.
مسافرکوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اينجام، زير درخت سيب...
مسافر کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
مسافر کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
مسافر کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
مسافر کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میکردی؟
مسافر کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
مسافرکوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
مسافر کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی مسافر کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
مسافرکوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
مسافر کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره مسافرکوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
مسافر کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب مسافرکوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
مسافرکوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
مسافر کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است.
نوشته شده توسط دنیا در شنبه 10 فروردین1387 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
بنام خدا
گل من میون یکی از اون ستاره هاست ...

اگه کسی گلی رو دوست داشته باشه
که میون کرورها ستاره فقط یکی از اون وجود داشته باشه
با نگاه کردن به اون ستاره احساس خوشبختی میکنه .اونوقت به خودش میگه:
گل من میون یکی از اون ستاره هاست...
تو، شبا به ستاره ها نگاه می کنی.
ستاره من کوچکتر از اونیه که بتونم جاش رو تو آسمون نشونت بدم.
ولی ...
اینطوری بهتره.
چون ستاره ی من برات٬ مثل ستاره های دیگه میشه.
اونوقت تو از دیدن همشون لذت میبری.
انگار همشون دوستای تو هستن.
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری
نوسنده ی معروف فرانسوی سومین فرزند کنت ژان دوسن اگزوپری بازرس بیمه های اجتماعی شهر پاریس در 29 ژوین سال 1900 م . در سهر لیون به دنیا آمد . چهار سال بو که پدرش مرد و خانواده را بی سر پرست گذاشت و از آن به بعد نگهداری و تر بیت او و خواهرانش بر عهده ی مادر قرار گرفت .در سال 1909 به مدرسه ی شبانه روزی ژزوییت به نام نتردام دوسنت کروا رفت ولی پنج سال بعد آنجا را ترک کرد .در سال 1912 کتاب ژول سزار را از لاتین ترجمه کرد تا بفهمد رومیها ابزار جنگی خود را چگونه می ساختند . در سال 1926 با داغستان خلبان در محافل ادبی پاریس شهرت زیادی به دست آورد در بهار آن سال در یکی از کمپانی های هواپیمایی استخدام شد و به تولوز رفت . در سال 1927 در حالی که خلبان هواپیماهای پست بو د کتاب پیک جنوب و در سال 1930 رمان پرواز شبانه را نوشت . این کتاب جایزه ی فمینا را برد . در سال 1944 در جنگ علیه هیتلر شرکت کرد و در روز 31 ژوییه هواپیما های آلمانی به هواپیمای او حمله کردند. آثار مهم او عبارتند از شازده کوچولو – قلعه زندانی شن – مانون.
نوشته شده توسط دنیا در شنبه 10 فروردین1387 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت
زندگی زیباست
آنتوان چخوف
زندگي ، چيزي ست تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري ست نه چندان دشوار. براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا به عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر شوي ــ نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل ميشوند. براي آنكه مدام ــ حتي به گاه ماتم و اندوه ــ احساس خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ، ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس خرسندي كني و اين كار دشواري نيست:وقتی جملات پند آموز چخوف رو خوندم احساس کردم که ما انسانها همیشه پیش آمدها و اتفاقات زندگیمون رو از جنبه منفی می بینم در صورتی که همیشه در پس بد میتونه بدتر هم باشه چرا از این دید به وقایع نگاه نکنیم !!!
پس زندگی زیباست ...
نوشته شده توسط دنیا در شنبه 10 فروردین1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت
" افسانه مردم "
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم : این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست ؟
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او ... !
"حمید مصدق" شاعریه که به نظر من شعرهای تصویریه بی نظیری داره ٬ شعرهایی که در پس ظاهر سادشون پر از معنا هستن ٬ شعر "افسانه مردم" خرداد ماه ساله ۱۳۶۷ سروده شده ...
تو پستهایه بعدی سعی می کنم شعرهایه دیگه ای از این هنرمند رو براتون بذارم تا بیشتر با نوع نگرش و دیدگاه "حمید مصدق" آشنا بشید . اگر هم کتابی از این هنرمند به دستتون رسید حتما مطالعش کنید چون ارزششو داره .
نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت
در پستخانه
اثر : آنتوان چخوف
همسر جوان و خوشگل « سلادكوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاك سپرديم. بعد از پايان مراسم خاكسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و نياكانمان ، در مجلس يادبودي كه به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شركت كرديم. هنگامي كه بليني (نوعي نان گرد و نازك كه خمير آن از آرد و شير و شكر و تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:
ــ به اين بليني ها كه نگاه ميكنم ، ياد زنم مي افتم … طفلكي مانند همين بليني ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!
تني چند سر تكان دادند و اظهار نظر كردند كه:
ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يك!
ــ بله … آنقدر خوشگل بود كه همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نكنيد كه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي كه ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش كند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنكه خودم نزديك است 60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميكرد! هرگز اتفاق نيفتاد كه به شوهر پيرش خيانت كند!
شماس كليسا كه در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ، ابراز شك كرد. سلادكوپرتسوف رو كرد به او و پرسيد:
ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي كنيد ؟
شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:
ــ نه اينكه باور نكنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها …
ــ شما شك ميكنيد اما من ثابت ميكنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح استراتژيكي ، حس وفاداري زنم را مانند استحكامات نظامي ، تقويت ميكردم. با رفتاري كه من دارم و با توجه به حيله هايي كه به كار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ، به من خيانت كند. بله آقايان ، نيرنگ به كار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود. ميدانيد ، كلماتي بلدم كه به اسم شب مي مانند. كافيست آنها را بر زبان بياورم تا سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم …
ــ منظورتان كدام كلمات است ؟
ــ كلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراكني هاي سوء ميكردم. البته شما از اين شايعات اطلاع كامل داريد ؛ مثلاً به هر كسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا ، با ايوان آلكس ييچ زاليخواتسكي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميكرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد ميخواستم جرأت كند و به آلنا چپ نگاه كند. در سرتاسر شهرمان يكي را نشانم بدهيد كه از خشم زاليخواتسكي وحشت نداشته باشد. مردها همين كه با زنم روبرو ميشدند ، با عجله از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر كه با اين لعبت سبيل كلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده براي آدم ، چاق ميكند. مثلاً بلد است اسم گربه ي كسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان در كوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست كند.
همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:
ــ پس زنتان مترس زاليخواتسكي نبود ؟!!
ــ نه. اين همان حيله اي ست كه صحبتش را ميكردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان كلاه گشادي ست كه سر شما جوانها ميگذاشتم!
حدود سه دقيقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سكوت بر لب داشتيم. از كلاه گشادي كه اين پير خيكي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندكنان گفت:
ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري!
نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند ...
امروز میخوام شعری رو بنویسم که توسط یه شاعر سیاه پوست سروده شده این شعر کاندیدایه شعرسال ۲۰۰۵ شده خیلی ساده سروده شده اما آدمو تو ژرفایه معناش غرق میکنه با دقت بخونید ...
وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم
وقتی بزرگ شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلوی آقتاب میرم همچنان سیاهم
وقتی سردمه سیاهم
وقتی مریضم باز هم سیاهم
وقتی هم که بمیرم باز هم سیاه خواهم بود
تو ای دوست سفید من
وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی
وقتی بزرگ شدی سفید شدی
وقتی جلوی آفتاب میری قرمز میشی
وقتی می ترسی زرد میشی
وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم بمیری خاکستری میشی
تو به من میگی رنگین پوست ؟ ؟ ؟
امیدوارم زمانی بیاد که همه این خط و مرزها از بین بره و دنیایی پر از صلح و آرامش داشته باشیم . می دونم اوتوپیا شد اما با حضور امام عصر آرمان شهری خواهیم داشت پر از زیبایی ...
قاصدک هان چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما اما
گرد باغ و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیارو دیاری
باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من همه کورند و کرند
دست بر دار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب
قاصدک هان ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد
با توام آی کجا رفتی آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند ...
التماس دعا ...
نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
بنام خدا
نه من خانه ای ندارم ، سقفی نمانده است .
دیوار و سقف خانه من
همین هاست که می نویسم .
همین طرز نوشتن از راست به چپ .
در این انحنای نون است که می نشینم .
سپر من از همه بلایا سرکش "ک" یا "گ" است ... !
هوشنگ گلشیری
سلام
حتما زمانهای زیادی پیش اومده که به آرزوها ، رویاها ، شکستها یا اشتباهاتتون فکر کردین ، من فکر می کنم فکر کردن به آرزوها خیلی لذتبخشه اگه با ترس و تردید بهش نگاه نکنیم ، فکر کردن به شکستها هم اگه با این دید باشه که اونم برایه خودش تجربه ای بود می تونه انرژیه مثبتی بهمون بده که دوباره شروع کنیم ...
سالها قبل یه فیلمه مستند دیدم به نام "جایی برای گریستن" ، این مستند در مورد مردی بود که خونه خودش رو تبدیل کرده بود به یه استودیو ، و از مردم دعوت کرده بود که برایه صحبت کردن در مورد غمهای بزرگ زندگیشون روبروی دوربین ظاهر بشن و با صحبت کردن در مورد رنجهایه زندگیشون در واقع دلشونو خالی کنن ...
این مستند همینطور ادامه پیدا میکنه تا به آخرین قسمت می رسه ، آخرین قسمت از این برنامه اختصاص داشت به زندگی مردی که این برنامه رو ساخته بود ، اون مرد بعد از ساخت این برنامه از دنیا میره ، چون سرطان داشت ، آخرین قسمت این مستند چنان تکان دهنده بود که اگه ندیده باشید نمی تونید تاثیر گذاریشو درک کنید ...
در آخرین قسمت این برنامه این حس بهم دست داد که این مرد اومده بود که در آخرین روزهایه زندگیش تا جایی که توان داره غمها رو از این دنیا ببره و شادی لحظه هایی رو بذاره که یه انسان با دلی خالی از گریه و غم از خونش میره.
با آرزوی سلامتی و خوشبختی برای همه انسانها .
اخلاق را طوفانهای روزگار تقویت می کند .
«گوته»
نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارام
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک خانه ما
سیب نداشت ؟!!
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY